#پونه_(جلد_دوم)_پارت_330

سرمو انداختم پايين و بستنيمو هم زدم و گفتم:

_ اسمش عليه باباش توى بازار ميوه فروشى داره و دوست بابا جونه.خودش جوشكار ساختمونه و ديپلم جوشكارى داره.خونواده شون پرجمعيته.يه برادرش و يكى از خواهراشم ازدواج كردن،خودشم پسر خوبيه.

به اينجا كه رسيدم سرمو بلند كردم و گفتم:

_ همين.

بابا بدون اينكه پلك بزنه به يه گوشه خيره شده بود:

_پسره از خودش چى داره؟

گفت:

_ مى خوام باهات حرف بزنم.

پرسيدم:

_ در مورد چى؟


romangram.com | @romangram_com