#پونه_(جلد_دوم)_پارت_328

_چرا؟

بدون اينكه چشم ازم برداره جواب داد:

_ براى ديدن تو ميومدم.و بعد از اينكه موفق مى شدم ببينمت ميومدم اينجا.

حيرت زده و ناباور بهش خيره شدم و گفتم:

_منو؟!

سرشو تكون داد و گفت:

_وقتى از همه چيز و همه كس خسته مى شدم فقط ديدن دختر كوچولوم مى تونست باعث آرامشم بشه.

نگاهمو چرخوندم و به بستنى سفيد رنگ زل زدم و گفتم:

فكر مى كردم اصلا بهم فكر نمى كنين.

صداى نفس عميقى رو كه كشيد شنيدم:


romangram.com | @romangram_com