#پونه_(جلد_دوم)_پارت_327
_ بيا ديگه!
دنبالش رفتم و وقتى داخل شدم از گرماى مطبوعى كه فضا رو گرفته بود و بوى خوشايند وانيل احساس خوبى بهم دست.مخصوصا وقتي آرامشو توي چهره هاي عده ي کمي که پشت ميزا نشسته بودن و حين خوردن بستنياشون حرف ميزدن حس خوبم شدت بيشتري پيدا کرد.با اشاره ي بابا دنبالش راه افتادم و رفتيم يه گوشه ى دنج نشستيم و اون سفارش بستنى وانيلى داد كه مى دونست دوست دارم و بعد من سوالى رو كه ذهنمو مشغول خودش كرده بود در حاليكه دور و برمو نگاه مى كردم پرسيدم:
_ شما اينجا رو از كجا ميشناسين؟!
دستاشو روى ميز به هم قلاب كرد و جواب داد:
_ يه زمانى با مادرت ميومديم اينجا.
گفتم:
_ ولى از اون موقع خيلى وقته كه گذشته،از كجا مطمئن بودين هنوزم اين بستنى فروشى اينجاست؟!
جواب داد:
_ چون بعد از جدايى از مادرت من بازم به اين شهر رفت و آمد داشتم.
متعجب پرسيدم:
romangram.com | @romangram_com