#پونه_(جلد_دوم)_پارت_326

جواب داد:

_ صبر كن اول يه جاى خوب پيدا كنيم.

شونه هامو بالا انداختم و بيرونو تماشا كردم و شنيدم كه با خودش حرف زد:

_ بايد همين دو و برا باشه.پس كجاست؟

و وقتى من سرمو چرخوندم طرفش كه بهش اعتراض كنم و بپرسم چى كجاست.هيجان زده گفت:

_ آهان پيداش كردم خودشه.

با

تعجب تماشاش كردم .ماشينو نگه داشت و رو كرد بهم و گفت:

_ پياده شو.

از ماشين پياده شدم و به سر در جايى كه توقف كرده بود نگاه كردم. يه بستنى فروشى كوچيك با در شيشه اى كوچيك !از خودم پرسيدم باباى من يه همچون جايى رو از كجا ميشناسه؟اونم توى شهرى كه خيلى باهاش اشنا نيست!اما بابا بهم مهلت اينو كه بيشتر فكر كنم نداد و صدام زد:


romangram.com | @romangram_com