#پونه_(جلد_دوم)_پارت_325
و به چيناي دور لبش که بيشتر شده بودن نگاه كردم و به اتاقم رفتم و آماده شدم.و چند دقيقه ي بعد وقتي سوار ماشين بابا شدم متوجه شدم حواسش رفته بود پيش دو تا زنى كه جلوى يكى از خونه ها وايساده بودن و با كنجكاوى سمت ما نگاه مى كردن،هر دو تا شون از همسايه هاى قديمى بودن،شکوه خانوم كه زن آقاى جهانبخش بنگاه دار بود و خيلي هم كنجكاو و فضول بود و توى زندگى همه سرك مى كشيد و دومى زن كريم آقاى بنا بود كه اونم دست كمى از خانوم آقاي جهانبخش نداشت.با اومدن من پدرم خيلى زمزمه وار گفت:
_ اون دو تا رو مى بينى؟
هيچى نگفتم و وقتي سکوتمو ديد گفت:
_ دارن در مورد ما حرف مى زنن.
بى توجه به حرفش پرسيدم:
_ مى خواستين بهم چي بگين؟
با سوال من به خودش اومد و گفت:
_ صبر كن بهت ميگم.
و ماشينشو روشن كرد و با سرعت از خونه دور شد و كمى بعد سرعت ماشينو كمتر كرد و مدتى توى خيابونا گشت و اونقدر به سکوتش ادامه داد که من حوصله م سر رفت و پرسيدم:
_ چى مى خواستين بهم بگين؟
romangram.com | @romangram_com