#پونه_(جلد_دوم)_پارت_324
برگشتم طرفش و پرسيد:
_مى خواى همراش برى؟
جواب دادم:
_ چاره اى ندارم.بايد برم.
سرى تكون داد و آهسته گفت:
_ باشه برو.
سريع رفتم توى خونه و اونجا با مادرجون كه توى راهرو وايساده بود برخوردم و اون در حاليكه به حياط چشم دوخته بود پرسيد:
_ بابات بود؟
جواب دادم:
_آره.
romangram.com | @romangram_com