#پونه_(جلد_دوم)_پارت_322

من دلم راضي نميشد.

بابا با سماجت پرسيد:

_ خب چرا راضي نبودي؟

مامان اما فقط نگاش کرد و هيچي نگفت.بابا وقتي جوابي ازش نشنيد رو به من کرد و گفت:

برو آماده شو بريم بيرون با هم حرف بزنيم._

با تعجب پرسيدم:

_ چه حرفي؟ !





گفت:


romangram.com | @romangram_com