#پونه_(جلد_دوم)_پارت_320

دستاشو از روي شونه هاي من برداشت و به کمرش زد و با حرص گفت:

-منم همينو مى خوام بدونم. اينكه چرا بايد تا آخرين لحظه چيزى ندونم و يهو بهم زنگ بزنن و بگن هفته ى ديگه دخترت قراره

عقد كنه،اونم با يه آدمى كه هيچى در موردش قبلا بهم نگفتن و يه بارم نديدمش.

اون داشت حرف مى زد که يهو صداى مادرم بلند شد:

_ پونه چيكار مى كنى؟چرا دعوتش نمي کني بياد تو؟!

اما به حياط كه اومد حرف تو دهنش موند،بابا هم با ديدن اون يه لحظه جا خورد،مدتى گذشت و هيچ كدوم حركتى نكردن.هر دو انگار از ديدن همديگه به قدرى شوكه شده بودن كه قدرت هر حركتى ازشون سلب شده بود.كمى كنار كشيدم .

پدرم حركتى كرد و گفت:

_ فكر مى كنم يه توضيح مفصل بهم بدهكارى.

مامان لب گزه اي کرد و دستشو مشت کرد و چشماش دو دو زد.بابا گفت:

_خب؟


romangram.com | @romangram_com