#پونه_(جلد_دوم)_پارت_319
دستاشو گذاشت روى شونه هام و گفت:
_ چرا ولى من مى خوام ماجرا رو از زبون خودت بشنوم.
به موزاييكاى كف حياط زل زدم و در حاليکه سعي مي کردم خاطرات چند ماه گذشته رو مرور نکنم گفتم:
_ من و كيان با هم به توافق نرسيديم و شيش ماه پيش نامزديمون به هم خورد.بعدش سروكله ى يه خواستگار ديگه پيدا شد كه وقتى ديدم پسر خوبيه بهش جواب مثبت دادم.
-پس چرا به من چيزى نگفتى؟!چرا نگفتى نامزديت با كيان به هم خورده؟!
در جواب سوالش گفتم:
_ ترسيدم ناراحت بشين.
_ ودر مورد اين نامزدى ناگهانيت؟
جواب دادم:
_ خب خب خيلي هم ناگهاني نبود .بعدش هم فكر كردم مامان همه چيزو بهتون ميگه.
romangram.com | @romangram_com