#پونه_(جلد_دوم)_پارت_318

و بدون اينکه منتظر شنيدن جوابي از طرف اونا باشم دويدم رفتم درو باز كردم. اما با ديدن کسي که پشت در بود کاملا جا خوردم.پدرم بود.جا خورده و متعجب بهش سلام کردم و جواب شنيدم.از ديدنش اونقدر گيج شده بودم که يادم رفت تعارفش کنم بياد تو و يادم رفت اون بايد باشه تا عقد من و علي سر بگيره. براي همينم بود که پرسيدم:

_ شما اينجا چيکار مي کنين؟

ولي بعد که يادم اومد اون پدرمه و اجازه ش براى به عقد على دراومدنم لازمه توي دلم به خودم گفتم چه سوال احمقانه اي! با قيافه اى جدى نگام كرد و گفت:

_ واسه خبري که در مورد تو شنيدم اومدم.

فهميدم منظورش چه خبريه و گرما به صورتم دويد . بدون اينکه منو ببوسه يا بغل کنه و محبت پدرانه شو بهم نشون بده منو کنار زد. اومد توى حياط و رو به روم وايساد و بى معطلى ازم پرسيد:

_زود بهم بگو قضيه ى اين پسره كه باهاش نامزد شدى چيه؟

از سوالش چيزى سر در نياوردم و گنگ نگاش كردم كه پرسيد:

_ مگه تو با پسرخاله ت نامزد نبودى؟پس چى شد كه يهو به اينجا رسيدى؟

سرمو انداختم پايين و تلخ پرسيدم:

_ مگه مامان بهتون نگفته؟


romangram.com | @romangram_com