#پونه_(جلد_دوم)_پارت_317
_ برادرم بود گفت اومدن دنبالم کارم داشتن.الان بايد برم.
در جوابش فقط نگاش کردم و اون در حاليکه ميرفت سمت در مغازه گفت:
_ فعلا خداحافظ.حرفام فراموشت نشن.
رفت و با رفتنش باز دل من شور افتاد که نکنه از اين شکسته شدن استکان ناراحت شده باشه!و با حرص خطاب به خودم گفتم حالا خوب شد؟دختره ي دست و پا چلفتي!تو تا يه خرابکاري ازت سر نزنه نميشه؟
يعني ميميري اگه يه کاري رو درست انجام بدي؟
بعد نشستم و زير لب گفتم فقط خدا کنه ناراحت نشده باشه و ياد کيان افتادم که با ورود ناگهانيش منو ترسونده بود و باعث شده بود استکان از دستم بيفته.اصلا انتظار نداشتم بياد و فکرشو هم نمي کردم بازم به مغازه ي باباجون رفت و آمد داشته باشه و بعد ياد حرفاي علي افتادم.گفته بود خواهرشو مي فرسته اندازه هامو بگيره و گفته بود چادر سرم کنم.چادر؟من هيچ وقت وقتي بيرون ميرفتم چادر سرم نمي کردم و اون مي خواست حرفشو گوش کنم و خواسته شو عملي کنم و حتما بعدها هم خواسته هاي ديگه اي رو مطرح مي کرد که بايد اونا رو هم عملي مي کردم.چون در نظرش من دختر حرف گوش کني بودم.
فصل بيست و هفتم
(1)
خودمو توى آينه نگاه كردم كه مطمئن بشم سر و وضعم مرتبه ،قرار بود بهناز خواهر على بياد اندازه مو براى لباسم بگيره،خيلى كنجكاو بودم بدونم چه جور دختريه و از طرفى هم كنجكاو بودم بدونم على چه پارچه اى برام انتخاب كرده و سليقه ش چه جوريه،آخه قرار بر اين شده بود پارچه رو بهناز بياره كه من و مامان و مادرجون هم ببينيمش.البته با اصرار خودم.چون علي مي خواست تا روز عقد من لباسو نبينم.و به نظرم ميرسيد که اينجوري و با سورپرايز کردنم مي خواد محبت و صميميت بيشتري بينمون ايجاد کنه .داشتم موهامو مى بستم كه صداى زنگ در بلند شد .روسريمو کشيدم روي سرم و رو به مامان و مادرجون گفتم:
-بهنازه.
romangram.com | @romangram_com