#پونه_(جلد_دوم)_پارت_310
_ امروز هم بيشتر واسه همين اومدم اينجا چون مي دونستم مياي و خواستم بهت بگم ديگه نياي.همه ش منتظر فرصتي بودم که حرفمو بزنم.تا اينکه امروز که جمعه بود و بيکار بودم گفتم بيام مغازه ي حاجي و اگه ديدمت ازت بخوام از اين به بعد نياي اينجا.
در مقابلش حرفي نزدم و توي دلم گفتم بفرما پونه خانوم همينو مي خواستي؟که يه نفر اينطوري بهت امر و نهي کنه بکش بکش که هر چي مي کشي از دست خودت و بي فکرياته.
_ تو چرا ساکتي و حرفي نميزني؟
_ چي...چي بگم؟
در مقابل سوالم گفت:
_ يه حرفي نظري ...
و وقتي سکوتمو ديد با تعجب گفت:
_ عجيبه!اصلا فکر نمي کردم اينقدر کم حرف و خجالتي باشي!
جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com