#پونه_(جلد_دوم)_پارت_309
هيچي نگفتم و اون دوباره شوع کرد به حرف زدن:
_ مي دوني واسه چي اومدم اينجا؟
سرمو به دو طرف تکون دادم.
يه کم روي چهار پايه جا به جا شد و گفت:
_ راستش هم اومدم ببينمت و هم يه چيزي رو بهت بگم.
حرف نزدم و منتظر بهش نگاه کردم تا ببينم چي مي خواد بگه:
_ مي دوني که دو هفته ي ديگه عقد مي کنيم و تو رسما زن من ميشي و مي دوني دلم نمي خواد زنم بيرون و حتي توي مغازه ي يه آشنا کار کنه.بنابراين ازت مي خوام از همين امروز که رفتي خونه ديگه اينجا نياي.
فهميدي چي گفتم؟
يه لحظه فقط نگاش کردم.لحنش جدي شده بود.خيلي جدي و اين نشون مي داد خيلي در مورد حرفي که زده جديه.اما از همون لحظه داشت امر و نهي مي کرد.چيزي که من دوست نداشتم.با اين حال بدون اينکه خودم بخوام سرمو تکون دادم و بازم دستامو توي هم قلاب کردم.بعد از اون علي براي چند دقيقه سکوت کرد و وقتي دوباره به حرف اومد گفت:
romangram.com | @romangram_com