#پونه_(جلد_دوم)_پارت_308

ولي نتونستم ادامه بدم و اون صدام زد:

_ پونه!

سرتو بيار بالا و منو نگاه کن.ناسلامتي ما با هم نامزديما.

حرفاشو شنيدم و تو دلم گفتم خوش به حالش!چقدر بعد يه هفته راحت و خودموني شده! اما هيچ حرکتي نکردم:

_ پونه!

نرم صدام زد و منو ياد صدازدناي کيان و گذشته ها انداخت.اما صداي علي که به صداي پسر خاله م شباهتي نداشت پس چرا منو ياد اون انداخته بود؟!بازم صدام زد و اين بار جوري اسممو به زبون آورد که مجبور شدم نگاش کنم و تعجب کنم و از خودم بپرسم چطور يه قيافه ي جدي و کمي خشن مي تونه صدايي به اين نرمي و آرومي داشته باشه!

گفت:

_ حالا بهتر شد .

و بعد ادامه داد:

_ حالا مي تونيم راحت تر با هم حرف بزنيم.


romangram.com | @romangram_com