#پونه_(جلد_دوم)_پارت_306
.
_ بيا عزيزم اينم باقي پولت.
_ مرسي.
به دختر جووني که باقي پولشو بهش داده بودم لبخندي تحويل دادم و اون که رفت رفتم روي صندلي قرمز رنگ نشستم تا خستگي در کنم و دور و برمو با دقت نگاه کردم.يه هفته مي گذشت که من و علي نامزد شده بوديم و اين يعني تا دو هفته ي ديگه بايد از کار کردن توي مغازه ي باباجون دست مي کشيدم و به کل از کار کردن خداحافظي مي کردم.چون علي دوست نداشت من بيرون کار کنم و منم از فرصت استفاده کرده بودم و داشتم از آخرين روزاي بودنم پشت دخل مغازه ي باباجون نهايت استفاده رو مي بردم.اما مطمئن بودم دل کندن از اونجا برام خيلي سخته و همين باعث شد آه بکشم. دل کندن از جايي که خيلي از اوقات خودم مي چرخوندمش برام سخت بود. مخصوصا که از بچگي باهاش انس گرفته بودم .بچگي...بچگي... چه روزايي بودن اون روزاي بچگي و بي خيالي که همراه کتايون از مدرسه تا همين مغازه ي باباجون مي دويديم و مسابقه مي داديم و وقتي خسته و تشنه ميرسيديم باباجون فوري يکي يه آبميوه يا بستني مي داد دستمون.بدون اينکه ما چيزي گفته باشيم و يا ازش خواسته باشيم و انگار اين قرار دادي بود بين اون و نوه هاش .يه قرارداد نانوشته و ناگفته که باباجون وظيفه ش مي دونست حتما بهش عمل کنه.
يه قرارداد نانوشته و ناگفته که باباجون وظيفه ش مي دونست حتما بهش عمل کنه.
هميشه ي خدا هم آبميوه هاش خنک خنک بود و ما دو نفر بيشتر وقتي از بودن توي مغازه لذت مي برديم که باباجون اونو مي سپرد دست ما دو تا و خودش ميرفت به جايي سر بزنه يا براي کار خاصي ميرفت.با ياد آوري اون روزا بغض کردم و با چشمايي که هر لحظه ازشون انتظار ميرفت باروني بشن به در شيشه اي مغازه نگاه کردم و با ديدن علي که داخل شد بي اختيار از جام بلند شدم و دستپاچه سلام کردم:
_ سلام.
_ سلام خوبي؟
خجالت زده و پر از شرم جوابشو دادم:
_ مرسي خوبم.
romangram.com | @romangram_com