#پونه_(جلد_دوم)_پارت_305

حالا که شکر خدا قبول کردين و ما دست دخترتون انگشتر هم کرديم اگه اجازه بدين حاجي تاريخ عقد و عروسي رو تعيين کنيم.

_ اجازه ي ما هم دست شماست.بفرمايين.

باباجون در جواب عزيز آقا گفت و اونم ادامه داد:

_ خيلي ممنون.ايشالله که هميشه سايه تون بالا سر همه ي ما باشه. خب حالا که اجازه دادين اگه راضي هستين عقدشون باشه واسه پونزدهم ماهي که در پيش داريم.

حرف که به اينجا کشيد شوهر خاله گفت:

_ پونزدهم همين ماه؟به نظرتون يه کم زود نيست؟دختر من الان چند هفته ست با پسر عموش نامزد شده عقدشونو گذاشتيم واسه عيد نوروز.

_ شما درست ميگي ولي در.در کار خير بايد عجله کرد.بعدش هم اينکه عجله ي من براي اينه که يه عموي پيري دارم مريض احواله و هر لحظه ممکنه عمرشو بده به شما.اينه که مي ترسم اين اتفاق بيفته و بچه هامون بلاتکليف بمونن.از طرفي هم شما خودت داري ميگي دخترت با پسر عموش نامزده.پسر عموش غريبه نيست و از يه فاميل هستين.ولي ما يه مشت غريبه ايم درست نيست اسم روي دختر مردم بذاريم و بريم به امون خدا تا نوروز .مردم هم حرف در ميارن اينجوري.پس بهتره که زودتر عقد کنن.

_ من حرفي ندارم.مبارکه.

تاييد باباجونو که شنيدم رفتم توي فکر .

پونزدهم ماه؟!اين يعني فقط سه هفته فرصت داشتم.سه هفته براي خداحافظي با هر چيزي که بهش وابسته بودم.سه هفته مونده بود که من و علي رسما زن و شوهر بشيم.از اين فکر يه لحظه نفسم بند اومد و زير چشمي نگاهي به در اتاق بزرگه انداختم.حالا اسم علي روم بود و شيريني خورده ش بودم و يه حس گنگ و ناشناخته نسبت به اين موضوع داشتم. نمي دونستم چه حسيه ولي نه خوشحالي بود و نه ناراحتي.حسي بود که هر لحظه قويتر ميشد و داشت کاري مي کرد که لحظه به لحظه قلبم تندتر بزنه و همين شده بود که با شنيدن هر صدايي دلم ميريخت و اون حس دلهره اي که از صبح داشتم مرتب خودي نشون مي داد و بيشتر اذيتم مي کرد.


romangram.com | @romangram_com