#پونه_(جلد_دوم)_پارت_304





_ مبارکه پونه جان.





_ تبريک ميگم عزيزم.

تبريک گفتن و روبوسيا که تموم شد مامان هم بعد از بوسيدن من بلند شد و رفت چايي بياره و در همون حال اشاره کرد شيريني تعارف کنم.منم پا شدم و در حاليکه سر به زير بودم و چشمم به انگشتري ظريف توي دستم بود بين مهمونا شيريني گردوندم و دوباره و دوباره تبريک شنيدم.

و حس غريبي بهم دست داد و در حاليکه زير چشمي صورت يک يک اون چند تا زني رو که توي هال نشسته بودن زير نظر گرفته بودم توي دلم از خودم پرسيدم:

چطور مي تونم يه عمر بين اين آدماي غريبه زندگي کنم و باهاشون صميمي بشم و اصلا مي تونستم؟! مي تونستم اونا رو هم خونواده ي خودم بدونم و باهاشون مثل خونواده ي واقعيم رفتار کنم؟ قبول کردنشون برام سخت نبود؟ مي تونستم بهشون عادت کنم؟به صداي عزيز آقا که بلند حرف مي زد به خودم اومدم و به در اتاق بزرگه نگاه کردم که نزديکش نشسته بوديم:

_ خب به سلامتي و ميمنت و مبارکي.ايشالله که اين وصلت براي دو تا خونواده خير و برکت همراه داشته باشه.


romangram.com | @romangram_com