#پونه_(جلد_دوم)_پارت_297

_ چرا ولي مي ترسم.من از مادر اين پسر مي ترسم.مي ترسم اذيتت کنه.

سعي کردم لبخند بزنم و گفتم:

_ مامان!اگه قرار باشه هي بترسم و هر خواستگاري مياد ردش کنم که رو دستتون مي مونم.

جواب داد:

_ رو دستم بموني بهتر از اينه که مدام نگرانت باشم.

بازم سعي کردم لبخند بزنم و ديدم تقه اي به در خورد و باباجون درو باز کرد :

_ شما دو نفر چرا سر و صدا راه انداختين؟

رو بهش گفتم:

_ چيزي نيست باباجون.داشتيم با هم حرف مي زديم.

اومد تو اتاق و پرسيد:


romangram.com | @romangram_com