#پونه_(جلد_دوم)_پارت_296

و گريه ش گرفت.طوري که بالاخره اشک منم در اومد.اما به خودم گفتم نبايد گريه کنم.بايد آرامش خودمو حفظ کنم.هر چند ظاهري و با اين کارم اونو هم آروم کنم.اين شد که ازش جدا شدم و پرسيدم:

_ هول و ولا؟مامان چي ميگي؟

جواب داد:

_ من مي ترسم و تو مي خواي اين ترسمو بيشتر کني؟مي خواي نگرانيم ادامه پيدا کنه؟

_ آخه چرا؟چرا بترسي؟چرا نگران بشي؟

بازوهامو فشار داد و با بغض گفت:

_ واسه خاطر تو واسه اينکه ...واسه اينکه...

نتونست حرفشو ادامه بده و پرسيدم:

_ مامان!مگه تو نمي خواي من خوشبخت بشم؟مگه نمي خواي مستقل بشم؟

گفت:


romangram.com | @romangram_com