#پونه_(جلد_دوم)_پارت_295

_ ولي الان که فهميدي من راضيم ميگي راضي نيستي!

_ نمي خوام خودتو بدبخت کني و بشي يکي مثل من...

جوابشو ندادم که صداشو برد بالاتر:

_ دارم با تو حرف ميزنم.منو نگاه کن...

سرمو چرخوندم و نگاش کردم و ديدم ابروهاش دارن مي لرزن و حس کردم مي خواد گريه کنه و دلم از اون نگاه لرزيد . طاقت ديدن اون حالتشو نداشتم براي همين پا شدم و رفتم سمتش و دستاشو گرفتم:

_ مامان!

پسم زد و پلکاشو روي هم گذاشت.بغضم سنگينتر شد و با اين حال دوباره صداش زدم:

_ مامان!من...

نذاشت حرف بزنم و اين بار منو کشيد توي بغلش:

_ چه جوري دلت مياد منو تو هول و ولا بذاري؟


romangram.com | @romangram_com