#پونه_(جلد_دوم)_پارت_294

_ علي که بابا نيست.اون پسر خوبيه.کاملا ازش معلومه.بعدشم حالا ديگه من بچه شدم؟چطور وقتي کيان...

نذاشت حرفمو بزنم.خودش مي دونست چي مي خوام بگم که سريع و بي معطلي گفت:

_ باشه قبول.ولي هر قدر هم پسر خوبي باشه بازم نمي تونه کمکي به تو بکنه حتي اگه هم خودش بخواد باز ناخواسته طرف مادرشو ميگيره و بيشتر از اينکه هواي تورو داشته باشه و به حرف تو گوش کنه حرف مادرشو گوش مي کنه طبيعيش همينه .در ضمن کيان هم فاميل بود و هم آشنا و خاله ت هم هيچ فرقي بين تو و بچه هاش ...

ميشنيدم.حرفاشو ميشنيدم ولي گوش نمي دادم چي ميگه چون ديگه تصميم خودمو گرفته بودم و نمي خواستم با حرفاي اون يا هر کس ديگه حرفمو عوض کنم.





_ اگه راضي نبودين از اول مي گفتين.

اومد جلو صداشو کمي بالا برد:

_ راضي نبودم ولي باباجون اجازه نداد بهت بگم و گفت بذارم خودت تصميم بگيري.منم فکر مي کردم تو قبول نمي کني اما الان...

قاشقو توي آش رها کردم.اشتهام کور شده بود کاسه رو گذاشتم لب پنجره:


romangram.com | @romangram_com