#پونه_(جلد_دوم)_پارت_290
_ اين روزا همه ش يه کارايي مي کني که حتي منم نمي تونم جوابگوي ديگران باشم.فقط و فقط هم باعث دردسري.
از لحنش که پر از سرزنش بود احساس بدي بهم دست داد.توي کاسه م آش ريختم و گفتم:
_ خيلي نارات نباشين.چون ديگه براتون دردسر درست نمي کنم.با تصميمي که گرفتم...
حرفمو نا تموم گذاشتم و بغض کردم و صدي نگرانشو شنيدم که پرسيد:
_ چه تصميمي؟!
بدون اينکه نگاش کنم و در حاليکه سعي مي کردم جلوي اشکامو بگيرم جواب دادم:
_ به پسر عزيز آقا جواب مثبت ميدم و شما رو از دردسر ناراحتي نجات ميدم.
حرفامو با لحن بغض آلودي زدم و کاسه ي آشمو برداشتم و برگشتم به اتاقم . درو که پشت سرم بستم يهو اشکام شروع کردن به خيس کرد ن صورتم و به شدت احساس تنهايي کردم.با ديدن رفتار مادرم حس بدي بهم دست داده بود و فکر کرده بودم مي خواد هر چه زودتر از شرم راحت بشه.اما با اين حال ناباورانه اين فکرو تجزيه و تحيليل مي کردم و به ديد شک و ترديد نگاش مي کردم.آخه چطور ممکن بود مادر من يه چنين منظوري داشته باشه؟!اما اون حرفاشو زده بود.و حتي اگه بي منظور هم اون جمله ها رو به زبون آورده بود بازم من فکر مي کردم منظورش همونيه که خودم فهميدم.بنابراين به خودم گفتم بهتره تصميمي که گرفتم عوض نکنم و پاش وايسم.
آره اينطوري بهتر بود.اينطوري کسي ديگه ازم ناراحت نميشد.هيشکي رو به دردسر نمينداختم .ديگه اينجوري...
فکرم با باز شدن در نا تموم موند و سرمو چرخوندم.مامان بود که داخل اتاق شد.
romangram.com | @romangram_com