#پونه_(جلد_دوم)_پارت_284
_ اونقدر که احساس مي کني نمي توني ببخشيش؟
فکر کردم.به سوالش فکر کردم.من مي تونستم کتايونو ببخشم؟چند دقيقه فکر کردم که جوابي براي سوالش پيدا کنم.من کتايونو دوست داشتم.هيچي نمي تونست اين دوست داشتنو از بين ببره.اما اون موقع از دستش ناراحت بودم و نمي خواستم در موردش حرف بزنم يا فکر کنم همينو هم به باباجون گفتم:
_ باباجون!ميشه در اين مورد ديگه چيزي نپرسين ؟فعلا اونقدر ازش ناراحتم که دوست ندارم بهش فکر کنم يا حرف بزنم.
_ ولي من دلم نمي خواد بچه هام از هم دور بشن و با همديگه قهر کنن.اينو مي دوني؟
جواب دادم:
_ مي دونم باباجون.مطمئن باشين قهر ما هم خيلي طول نمي کشه و سر فرصت با هم آشتي مي کنيم.
جمله ي آخرمو با لحن نا مطمئني به زبون آوردم و باباجون سرشو تکون داد و گفت:
_ اميدوارم.
و بعد ازم پرسيد:
_ راستي در مورد علي چه تصميمي گرفتي؟
romangram.com | @romangram_com