#پونه_(جلد_دوم)_پارت_285

سوال ناگهانيش باعث شد جا بخورم و غافلگير :

_ را...راستش اونقدر توي اين مدت فکرم مشغول خاله اينا بود که درست به اون فکر نکردم.

_ ولي اونا منتظر جوابن!

با خجالت به انگشتام نگاه کردم و باهاشون بازي کردم و گفتم:

_ خب...خب هر چي شما بگين من حرفي ندارم.

_ اينطوري که نميشه!

اين آينده ي خودته بابا خودت بايد تصمم بگيري.

گفتم:

_ خب مگه نمي گين پسر خوبيه.خوانواده ي خوبي هم داره.پس...




romangram.com | @romangram_com