#پونه_(جلد_دوم)_پارت_280
صداي حرف زدنشونو مي شنيدم و حرکت نمي کردم.نمي خواستم کسي رو ببينم اما باباجون...
_ دخترم بيا درو باز کن .
در برابر صداي مهربونش بدون هيچ مقاومتي بلند شدم.بدون اينکه بخوام.خودمم نمي دونستم چه جادويي تو صداش بود که اونطور باعث شد من بلند بشم و برم درو باز کنم:
_ سلام.
در جواب لبخند و سلامش سلام کردم:
_ سلام باباجون.
و از گرفتگي صداي خودم تعجب کردم.به اتاق اشاره کرد و پرسيد:
_ بيام تو؟
کنار رفتم و داخل شد.گفتم:
_ بفرمايين باباجون.
romangram.com | @romangram_com