#پونه_(جلد_دوم)_پارت_279
_ پ...پونه...خ...خ... خانوم!پ...پونه خ...خانوم!د...درو وا کن...
جوابشونو ندادم.دوست داشتم سکوت کنم.دوست داشتم در برابر همه شون فقط ساکت بمونم و هيچي نگم.
با احساس گرسنگي شديد سرمو بلند کردم و به در نگاه کردم.ظهر شده بود و هنوز ناهار نخوده بودم. دلمم نمي خواست برم بيرون و با مامان و مادرجون رو برو بشم.دستي به صورتم که اشکام روش ماسيده بود کشيدم و صورتمو به ساعدم تکيه دادم.بدجوري احساس خستگي و تشنگي مي کردم.گلوم از بس گريه کرده بودم خشک شده .دوساعتي مي شد که اونطوري مونده بودم و از جام تکون نخورده بودم.احساس مي کردم حال و حوصله اي برام نمونده و نمي خواستم دوباره رفتار کتايونو به خاطر بيارم.اما هي يادم مي افتاد و باز بغض گلومو فشار مي داد.
خسته و بغض کرده سرمو گذاشتم روي زانوم و صداي تقه ي درو هم که شنيدم هيچ عکس العملي نشون ندادم.اما با شنيدن صداي باباجون خودمو جمع کردم:
_ پونه باباجون!
مهربوني صداش باعث شد با ترديد سرمو بلند کنم و صداي مادرمو هم بشنوم:
_ از صبح که از خونه ي خاله ش برگشته خودشو توي اون اتاق حبس کرده بيرون هم نمياد.
_ تو دخالت نکن.من خودم باهاش حرف مي زنم.
_ باباجون چطور دخالت نکنم.اون دختر منه.بچمه اون وقت شما ميگي...
_ گفتم تو دخالت نکن.برو به کارت برس...
romangram.com | @romangram_com