#پونه_(جلد_دوم)_پارت_278

_ من گفتم خودم در اين مورد باهاش حرف مي زنم قانعش مي کنم که به درد هم نمي خوريم اين ديگه بحث کردن و جار و جنجال کردن داره؟

اصلا...اصلا حالا که به قول خودت شيوا منتظر اشاره ي داداشته بريد براش خواستگاري چرا معطلين؟چرا اينو به رخ من مي کشي.

عصباني بودم.از دست اون از دست خودم و از کيان و همين عصبانيتم باعث شد بدون اينکه منتظر شنيدن حرف ديگه اي ازش باشم رومو ازش برگردونم و سريع از خونه شون بزنم بيرون.نمي تونستم و نمي خواستم ديگه اونجا بمونم.احساس مي کردم تحقير شدم.احساس مي کردم کتايون کسي که هميشه به عنوان خواهرم قبولش داشتم غرورمو شکسته و از اون بدتر دلمو .در حاليکه راه ميرفتم بغضم ترکيد و اشکام چشمامو خيس کردن.اما جلوي دهنمو گرفتم تا نکنه هق هقم بلند بشه و با پشت دست اشکامو پاک کردم و فکر کردم اصلا... اصلا بهتره ديگه کاري به کار کتايون نداشته باشم..چون فکرش اذيتم مي کرد. اون ديگه کتايون سابق نبود که دلش نمي اومد يه لحظه حتي يه لحظه هم ازم جدا بشه. دلش نمي اومد و به خودش اجازه نمي داد حتي باهام بلند حرف بزنه.

اون عوض شده بود.خيلي هم عوض شده بود.

و همه ي اينا به خاطر کيان بود.بله کيان...با به خاطر آوردن کيان سرعت قدمامو بيشتر کردم و صداي آشناي امير حسينو از پشت سرم شنيدم:

_ پ...پونه...پونه خانوم!

اون اومده بود دنبالم.امير حسين.اما چرا؟دلش برام سوخته بود؟خيلي قابل ترحم بودم؟سرعت قدمامو بيشتر کردم .نمي خواستم... نمي خواستم بهم برسه و مجبورم کنه برگردم.فقط مي خواستم دور بشم.براي اولين بار مي خواستم از خونه ي خاله دور بشم.

دويدم.بدون اينکه برگردم دويدم و وقتي به خونه رسيدم در زدم.تند تند و پشت سر هم در زدم و مامان که درو باز کرد سريع و بدون اينکه سلام کنم رفتم توي خونه و حتي از کنار مادرجون هم که توي حياط بود بدون سلام کردن رد شدم و خودمو رسوندم به اتاقم و تپيدم داخل و درو پشت سرم بستم.حالم بد بود...خيلي بد....از کتايون ناراحت بودم...از رفتاري که باهام داشت و حرفايي که زد.ازش انتظار هر رفتاري رو داشتم جز اين... مي خواستم همونجا بمونم.توي همون اتاق .نمي خواستم کسي رو ببينم.هيچ کسو.اعصابم بدجوري به هم ريخته بود.

_ پونه!پونه!

صداي مادرمو شنيدم و بعد صداي امير حسينو:


romangram.com | @romangram_com