#پونه_(جلد_دوم)_پارت_277

ساکت سرمو انداختم پايين و به دستام نگاه کردم.دلم از طرز حرف زدنش گرفته بود. فکر کردم بهتره ديگهدر مقابلش سکوت کنم.چند دقيقه اي هم در سکوت گذشت تا اينکه بالاخره اون شروع کرد به حرف زدن:

_ من مثل مامانم از اين ناراحت نيستم که حرفي در مورد خواستگارت نزدي... از اين ناراحتم که داري کيانو اذيت مي کني. من نمي تونم ناراحتي داداشمو ببينم و اجازه هم نميدم کسي باعث رنجشش بشه.

جواب دادم:

_ من که گفتم خودم باهاش صحبت مي کنم...

_ صحبت مي کني؟چي بهش ميگي مثلا؟که به درد هم نمي خورين؟يعني مي خواي بازم اذيتش کني؟مي خواي بيشتر خردش کني؟

تند تند شروع کرد به حرف زدن و در همون حال به خونه اشاره کرد:

_ تو اينطوري ميگي...هي ميگي به درد هم نمي خورين و هي داداش منو پس ميزني در حاليکه خيليا آرزوشونه کيان فقط يه نگاه بهشون بندازه . همين...همين شيوا دختر عمومو ميبيني.همين شيوا متتظر يه اشاره ست.فقط يه اشاره از طرف داداشم.اون وقت تو...

حرفاش داشت اذيتم مي کرد.احساس مي کردم لحنش تحقير آميزه .نمي خواستم حرفاشو بشنوم و عصباني گفتم:

_ کتايون بسه.چرا فکر مي کني همه بايد به داداشت جواب مثبت بدن و کشته مرده ش باشن؟

با حرف من ساکت شد و بهم زل زد.در حاليکه به زحمت نفسم بالا ميومد گفتم:


romangram.com | @romangram_com