#پونه_(جلد_دوم)_پارت_276

بازم کتايون جوابشو نداد و اين بار امير حسين رفت سمت در راهرو و گفت:

_ آ...آشتي...مي... مي کنين و ...ب... بر مي گردين...ت... تو...ا... اگه...آ... آشتي...ن... نکردين...ن...نياين ...د...داخل...ه... همونجا...ب... بمونين.

امير حسين که رفت کتايون دست به سينه وايساد و با اخم زل زد به باغچه ي خونه شون.منم بدون اينکه نگاش کنم همونطور که کنارش وايساده بودم باغچه رو نگاه کردم و ازش پرسيدم:

_ ازم ناراحتي؟

پرسيد:

_ نبايد باشم؟

چرخيدم طرفش:

_ متاسفم کتي من...

با لحن تندي گفت:

_ حرف نزن.نمي خوام بشنوم.


romangram.com | @romangram_com