#پونه_(جلد_دوم)_پارت_273

_ سلام.

با لحن صميمي هميشگيش پرسيد:

_ نيستي؟!کجايي؟!

جواب دادم:

_ گرفتار بودم.

اومد توي آشپز خونه و پرسيد:

_ گ...گ...گرفتاري؟ي...يا ...با کتايون ق...ق..قهر کردي؟

جوابشو ندادم و کف آشپز خونه رو نگاه کردم.مي دونست.اون مي دونست و حتما کتايون خودش بهش گفته بود.

_ ن...نمي خواي...ب..ب... با...هاش آ...آشتي... کني؟

به خاله که با سيني چاي از جلوم رد شد نگاهي انداختم و جواب دادم:


romangram.com | @romangram_com