#پونه_(جلد_دوم)_پارت_272
_ خاله!کمک نمي خواين؟
خاله سوسن که در حال چاي ريختن دوباره بود و گاهي هم سري به قابلمه ي روي گاز مي زد.
با ورود من سرشو چرخوند طرفم و گفت:
_ تو چرا اومدي توي آشپز خونه برو بشين ...
صداي سلام کردن امير حسين و کتايونو شنيدم و رو به خاله گفتم:
_ خب اومدم کمک...
_ لازم نيست. برو بشين.من خودم چاييا رو ميارم.
خواستم بگم نميرم که صداي امير حسينو شنيدم:
_ س..سلام ...ز..زن..عمو...س...س..س...سلام ...پ...پونه خانوم...
برگشتم و جوابشو دادم:
romangram.com | @romangram_com