#پونه_(جلد_دوم)_پارت_271
_ خوبي شيوا جون؟
باز لبخند کمرنگي زد و آروم گفت:
_ ممنون.
پرسيدم:
_ رفته بودين خريد؟
لبخند زد و گفت:
_ آره.
بازم حس حسادت به سراغم اومد و همين که کتايون و امير حسين اومدن تو بلند شدم و گفتم:
_ من برم کمک خاله.
رفتم توي آشپزخونه و پرسيدم:
romangram.com | @romangram_com