#پونه_(جلد_دوم)_پارت_270

_ داره کفشاشو در مياره الان مياد.

اما کتايون جوابشو نداد و رفت بيرون. شيوا که دختر کمرو و کم حرفي بود منو که ديد لبخند کمرنگي گوشه ي لبش نشوند و وقتي اومد توي هال آروم سلام کرد:

_ سلام عمو!

سلام پونه جون.

من و شوهر خاله جوابشو با هم داديم و بعد دايي اسد ازش پرسيد:

_ کتايون رفت دنبال امير حسين؟

شيوا در حاليکه مي نشست گفت:

_ رفت دنبال امير حسين.

نگاش کردم که کنار من نشست و کيفشو گذاشت روي پاش.چقدر حسوديم شده بود از اينکه کتايون همراه اون رفته بود خريد. چقدر بودنش همراه کتايون اذيتم مي کرد!اما با اين حال به خودم نهيب زدم و سعي کردم جلوي اين افکار بچگونه رو بگيرم

و در حاليکه سعي مي کردم خودمو عادي نشون بدم رو به شيوا پرسيدم:


romangram.com | @romangram_com