#پونه_(جلد_دوم)_پارت_269
با حرف اون و شنيدن صداي کتايون چشمامو باز کردم:
_ سلام ما اومديم.
خودمو جمع کردم و نفس عميقي کشيدم و خاله گفت:
_ چاييتو بخور .
گفتم:
_ مي خورم الان.
و يه کم سرمو با ورود کتايون بلند کردم و با ديدنش تنم يخ کرد.نگاهشو روي خودم ديدم.نگاه بي تفاوت و اخماشو که رفتن توي هم و بغض کردم و هر کاري کردم نتونستم سلام کنم.
ديدم که برگشت سمت شيوا خواهر کوچيکتر امير حسين و رو بهش گفت:
_ شيوا جون برو بشين من برم ببينم امير حسين کجا مونده؟
شيوا گفت:
romangram.com | @romangram_com