#پونه_(جلد_دوم)_پارت_268

با شنيدن حرفش بغض کردم و اشک تو چشمام نشست و شرمنده از اشتباهي که در موردش کرده بودم پرسيدم:

_ يعني واقعا فقط همين بود؟

نشست کنار بخاري و پرسيد:

_ آره همين بود.قرار نيست که تا ابد اين دلخوري ادامه داشته باشه.

از شنيدن حرفاش احساس خوبي بهم دست داد.دلم مي خواست بپرم بغلش و تا مي تونم ببوسمش ولي جلوي شوهر خاله خجالت مي کشيدم و فکر کردم بهتره بذارم به موقعش حسابي از خجالتش در بيام.صداي در که اومد خاله نگاهي به من انداخت و گفت:

_ کتايون اومد.

و بعد سر و صداي کتايونو شنيدم که داشت بلند بلند حرف مي زد:

_ زود باشين ديگه!بياين بريم تو. يه چايي که اين همه تعارف کردن نداره!

دلم از شنيدن صداش ريخت و از خودم پرسيدم يعني اونم مثل خاله فکر مي کنه؟يعني دلخوري و ناراحتي اونم زود تموم ميشه؟!خدا خدا کردم همينطور باشه و چشمامو براي چند دقيقه بستم و صداي خاله رو شنيدم:

_ صبح با اميرحسين و شيوا رفته بودن خريد الان برگشتن.


romangram.com | @romangram_com