#پونه_(جلد_دوم)_پارت_267

لباشو جمع کرد که چين افتاد دورشون و گفت:





_ برو بشين.

با سر پايين برگشتم توي هال و دايي اسد که کنار بخاري نشسته بود رو بهم گفت:

_ بيا بشين دخترم.بيا بشين که خاله ت برات چايي بياره خودتو هم واسه قهر و آشتي بزرگترا ناراحت نکن.خودشون مشکلشونو با هم حل مي کنن.

نشستم کنار بخاري و خطاب به خاله که چايي آورد پرسيدم:

_ پس چرا چند روزه نمياين خونه ي ما؟اصلا چرا جواب تلفنا رو نميدين؟

خاله سيني چايو گذاشت بين من و شوهر خاله و گفت:

_ واسه اين که عصبانيتم تموم بشه.


romangram.com | @romangram_com