#پونه_(جلد_دوم)_پارت_274

_ من که باهاش قهر نيستم بخوام آشتي کنم.

_ امير چاي.

صداي کتايون باعث شد اخمام بره توي هم و امير حسين خطاب بهم گفت:

_ب... بيا.

و رفت بيرون از آشپزخونه.چند دقيقه با تعجب رفتنشو تماشا کردم و همين شد که برگشت و گفت:

_ ب...بيا... دي...ديگه!

با ترديد از آشپزخونه اومدم بيرون و همون موقع امير حسين رو به کتايون گفت:

_ ک...ک...کتايون!ب... بيا ...ب...بيـــــــــــرون...ک...ک ... کارت دارم.پ...پونه خانوم ...ش...شما... هم بيا.

کتايون نيم خيز شد و با تعجب پرسيد:

_ کجا بيام؟


romangram.com | @romangram_com