#پونه_(جلد_دوم)_پارت_264
با ترديد دنبالش رفتم و صداش زدم:
رفت توي آشپزخونه و گفت:
_ برو کنار بخاري خودتو گرم کن تا برات چايي بيارم.
رو کردم بهش و گفتم:
_ خاله من چايي نمي خوام.
جوابمو نداد.رفتم و جلوي در آشپزخونه وايسادم و آروم ازش پرسيدم:
_ خاله!ازم ناراحتي؟
در حاليکه داشت چايي ميريخت توي استکاناي لب طلايي قديميش جواب داد:
_ برو بشين.من از تو دلخور نيستم.از مادرت و مادرجون ناراحتم .
جلوتر رفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com