#پونه_(جلد_دوم)_پارت_263
خاله نگاهي به من انداخت و از شوهرش که پاي شير نشسته بود و داشت دستاشو مي شست پرسيد:
_ کو ترخوني که خواسته بودم بياري؟!
دايي اسد جواب داد:
_ نبود.تموم شده بود.سيد مراد گفت آوردن برامون نگه مي داره.
_ خب مي رفتي يه جاي ديگه.
شوهر خاله جوابشو نداد و
خاله سرشو تکون داد و در حاليکه بر مي گشت داخل خطاب به من خيلي جدي گفت:
_ بيا تو.
romangram.com | @romangram_com