#پونه_(جلد_دوم)_پارت_262
_ اومدي کتايونو ببيني؟
هيچي نگفتم . از کنارم رد شد و گفت:
_ بيا دخترم بيا تو.
و درو با کليد باز کرد و کنار کشيد تا برم تو ولي من داخل نرفتم و گفتم:
_ شما بفرمايين دايي جون منم ميام.
با اعتراض و همون لحن مهربون و صميمي هميشگي پرسيد:
_ ما با هم از اين حرفا داشتيم؟
نه نداشتيم.ما با هم هيچ وقت از اين حرفا نداشتيم.اون شوهر خاله ي من بود.جاي پدرم بود.دايي صداش مي کردم و هميشه باهاش راحت بودم اما توي اون موقعيت ديگه اون احساس راحتي رو باهاش نداشتم.
و وقتي چيزي نگفت و رفت داخل کمي اين پا و اون پا کردم و دنبالش رفتم تو که با ورودمون خاله به حياط اومد اما منو که ديد يه لحظه سر جاش وايساد و منم وايسادم.خاله خاله ي خوبم براي اولين بار با لبخند نيومده بود جلو و به استقابالم.براي اولين بار و من احساس کردم اگه بيشتر از اين طول بکشه و نياد سمتم از غصه مي ميرم و در حاليکه بغض کرده بودم رفتم سمتش:
_ خاله جون!
romangram.com | @romangram_com