#پونه_(جلد_دوم)_پارت_261

_ظهر نشده بگرديا.

چشمي گفتم و کفشامو پوشيدم.مي دونستم چرا اينو ميگه.مطمئن بود اگه خاله آشتي کنه منو براي ناهار نگه مي داره و بعدش مجبور ميشم تا عصر بمونم و اون موقع با کيان رو به رو ميشدم و مامان نمي خواست من و کيان همديگه رو دوباره ببينيم.حتم داشتم با خودش فکر مي کنه اگه کيان منو نبينه راحت تر فراموشم مي کنه.اما نمي تونستم درک کنم چطور ممکنه چنين چيزي به ذهنش راه پيدا کرده باشه.در حاليکه من و کيان دختر خاله و پسرخاله بوديم و برخوردمون اجتناب ناپذير.وقتي توي کوچه قدم گذاشتم سوز سردي به صورتم خورد اما اهميتي ندادم و راه افتادم سمت خونه ي خاله.تا خونه شون راهي نبود.يه خيابون بالانر بود و به ده دقيقه هم نمي کشيد برسم اونجا.و با اينکه خيلي آروم و سنگين قدم بر مي داشتم بازم خيلي زود رسيدم به خونه شون.همون خونه ي بزرگ قديمي آجرنما که ارثيه ي پدربزرگ کيان بود و دايي اسد دلش نميومد نه اونو بفروشه و نه حتي اجاره ش بده و بره به يه جاي جديدتر .همون خونه ي قديمي که براي من پر از خاطره بود.خاطره هاي رنگارنگ بچگيم.خاطراتم با کتايون توي همين کوچه و جلو همين خونه.بازيهامون.اذيت کردناي کاوه که هميشه اشکمونو در مي آچه روزايي بودن!با يادآوري خاطرات بچگيم آه کشيدم و همونطور وايسادم به تماشا و مرور خاطره هام اما نگاه کردنم خيلي طول نکشيد و با شنيدن صداي دايي اسد خاطرات بچگيم دور شدن و من دوباره برگشتم همونجا که بودم:

_ پونه!دايي!چرا اينجا وايسادي؟!

با شنيدن صداش برگشتم و دستپاچه سلامش کردم:

_ س...سلام دايي.

با تعجب سر تا پامو ورانداز کرد و گفت:

_ عليک سلام دختر.تو چرا اينجا وايسادي؟!چرا نميري تو؟

من و من کنان گفتم:

_ چيزه...من...من ...را...راستش...

اما نتونستم ادامه بدم و اون پرسيد:


romangram.com | @romangram_com