#پونه_(جلد_دوم)_پارت_260

گوشي تلفنو نا اميد گذاشتم سر جاش.نمي دونستم براي چندمين بار بود که به کتايون زنگ ميزدم و جواب نمي داد اما فهميده بودم از دستم خيلي دلخور و عصبانيه و بهش حق مي دادم هم به اون هم به باقي اعضاي خونواده ي خاله سوسن.چند روز ميشد نه خبري از خاله بود و کتايون.هيچ کدوم نه تلفني ميزدن و نه خبري ازشون ميشد.حتي به مغازه ي باباجون هم سر نميزدن و همه ي اينا تقصير من بود.تقصير من.هر چند توي خونه کسي چنين عقيده اي نداشت .و يا اصولا چيزي نمي گفت ولي خودم مي دونستم همه ي اينا تقصير منه.مقصر خود خود من بودم که باعث و باني همه ي اختلافات و ناراحتي هاي پيش اومده بودم و همين مرتب عذابم مي داد و باعث شده بود به علي فکر نکنم.آخه تا ميومدم بهش فکر کنم و درست تر در موردش تصميم بگيرم احساس عذاب و ناراحتي ميومد سراغم و همين تصميم گيري رو برام سخت کرده بود.





_ چي شد؟جواب ندادن؟

مامان بود که پرسيد و من فقط سرمو تکون دادم و با خودم فکر کردم بايد يه کاري بکنم.بايد خودمو از اين عذاب نجات بدم اما چه جوري؟

چه جوري مي تونستم اين کارو بکنم؟

_ امروز عصري خودم ميرم يه سر بهشون ميزنم.

با اين حرف مادرم يهو فکري به ذهنم رسيد و گفتم:

_ نه مامان بذار خودم برم.

و بدون اينکه متظر شنيدن جوابي از طرف اون يا مادرجون بمونم رفتم توي اتاقم و لباسامو عوض کردم و سريع زدم بيرون و به راهرو که رسيدم راهرو صداي مادرمو شنيدم که گفت:


romangram.com | @romangram_com