#پونه_(جلد_دوم)_پارت_259

من ديگه معطل نکردم و رفتم توي اتاقم

پشتمو کوبوندم به در اتاق و سرموبهش تکيه دادم.معلوم بود عکسالعمل خاله خيلي تند بوده.و به نظرم حق داشته اگه تندي کرده.بايد بهش مي گفتيم.اون که غريبه نبود.خاله م بود.عين مادرم بود و فرقي با اون نداشت.کاش ميشد از دلش يه جوري در آورد ولي چطور؟!

با اعصابي به هم ريخته سعي کردم فکرمو متمرکز کنم اما نشد و بيشتر از دست خودم عصباني شدم و بالاخره وقتي به نتيجه اي نرسيدم به خودم گفتم بايد به چيزايي مهمتري فکر کنم .بايد فکرمو روي علي متمرکز مي کنم اما يعني خاله و بچه هاش و شوهرش برام مهم نبودن؟چطور وقتي ميديدم عزيزترين آدماي زندگيم ازم ناراحت و دلخورن به مرد غريبه اي که هيچ نسبتي باهام نداشت فکر کنم؟

ولي به هر حال من قرار بود يه جوابي به علي بدم اما مگه تصميممو نگرفته بودم و نمي خواستم بله رو بهش بگم پس ديگه چه مرگم بود؟!

چه مرگم بود؟خودمم نمي دونستم.

بي هدف شروع کردم به قدم زدن.ذهنم پر بود.پر پر.پر از ياد آرمين که هنوز نتونسته بودم و موفق نشده بودم از ذهنم بيرونش کنم.کيان و حرفاش ...علي و جوابي که بايد بهش مي دادم کتايون وخاله ...

و اونقدر اين فکر کردنا و يادآوريها بهم فشار آوردن که آرزو کردم براي يه لحظه فقط يه لحظه ذهنم خالي از همه چيز باشه و از خودم پرسيدم اصلا تا حالا چنين اتفاقي افتاده که يه هيچي فکر نکنم و مغزم خاي خالي باشه؟

بعد کلافه صورتمو بين دستام قايم کردم.ولي بالاخره که چي؟نمي تونستم از هيچي از هيچي نمي تونستم فرار کنم.

فصل بيست و پنجم

(1)


romangram.com | @romangram_com