#پونه_(جلد_دوم)_پارت_265

_ خاله اونا تقصيري نداشتن.مقصر من بودم.

قوريشو گذاشت روي سماور و برگشت طرفم و با اخم گفت:

_ تو؟!تو چه تقصيري داري؟اونا بزرگتر بودن بايد مي گفتن ...حداقل يه جمله فقط يه جمله مي گفتن واست خواستگار اومده همين.

_ خب من ازشون خواستم.

دروغ گفتم که شايد اينطوري ناراحتيش برطرف بشه. در اصل باباجون اينطور خواسته بود که در مورد قضيه ي خواستگاري حرفي به کسي زده نشه.ولي من مي خواستم اينو پنهون کنم. خاله حرفاي منو که شنيد اخماش بيشتر رفتن توي هم و پرسيد:

_ تو از کي اينطور پنهونکار و درغگو شدي؟

سرمو انداختم پايين و جوابشو ندادم.

_ منو نگاه کن ببينم.

نگاش کردم .دستشو به کمر زد و گفت:

_ فکر کردي من بچه م و نمي فهمم؟فکر کردي نمي دونم اين تصميم کي بوده؟


romangram.com | @romangram_com