#پونه_(جلد_دوم)_پارت_249
_ نه نه اينطور نيست اصلا اتفاقا براي من مادرم خيلي عزيزه ولي نمي تونم اجازه بدم با يه تصميم اشتباه زندگيمو خراب کنه.قبلا هم بهت گفته بودم به کسي حق دخالت توي يه چنين جرياناتي رو نميدم.
از شنيدن حرفاش يه حس خوب و يه حس بد بهم دست داد.خوب چون فهميده بودم اون مردي نيست که اجازه دخالت اطرافيانو توي زندگيش بده و بد چون فهميده بودم اگه باهاش ازدواج کنم در آينده با مادرش مشکل پيدا مي کنم.
_ ولي به هر حال مخالفه و ممکنه بعدا مشکلي پيش بياد.
_ گفتم که لازم نيست نگران باشي من حواسم هست و مي دونم چيکار کنم.فقط شما هم اگه قبول کردين لازمه سعيتو بکني تا دلشو به دست بياري.
در مقابلش سکوت کردم و چشم دوختم به گلاي ريز و قرمز چادرم و شنيدم که پرسيد:
_ چقدر فرصت مي خواي تا فکر کني؟
جواب دادم:
_ نمي دونم فقط وقت مي خوام.
_ باشه مسئله اي نيست.فکراتو بکن و بهم جواب بده.
حرفاش که تموم شد پا شد و منم به تبعيت ازش بلند شدم و همراهش به اتاق بزرگه جايي که بقيه منتظرمون بودن رفتيم. با ورودمون اولين نفري که ازمون سوال پرسيد عزيز آقا بود:
romangram.com | @romangram_com