#پونه_(جلد_دوم)_پارت_248
_ خب...خب... بايد بهم فرصت بدين فکر کنم.
_ فکر مي کردم فکراتو کردي؟!
_ به وقت بيشتري احتياج دارم.
_ خب اين خيلي خوبه.منم مخالفتي نداره ولي دوست داشتم زودتر جواب بگيرم.
با شنيدن حرفش به خودم گفتم فقط همينو کم داشتم که بهم بگه براي گرفتن جواب عجله داره.اما من به زمان نياز داشتم تا بتونم بيشتر فکر کنم و مطمئن بشم تصميمي که گرفتم درسته.هنوز نمي دونستم احساسم نسبت به اون چيه؟سعي مي کردم کاملا با خودم صادق باشم.اما هنوز نمي دونستم چي در موردش فکر مي کنم. پسر خوبي بود .قبول داشتم.و خوشم اومده بود که خيلي صادقانه و رک اومده بود حرفشو زده و افکارش عقايدش و سليقه هاشو گفته بود اما بر عکس اون من چيز زيادي نگفته بودم چون حتي نتوسته بودم با خودم رک و راست باشم.پس اول بايد تکليفمو با خودم روشن مي کردم و اينکه واقعا چي مي خوام آيا واقعا تصميم جدي گرفته بودم که با اون ازدواج کنم و بقيه ي عمرمو در کنارش بگذرونم يا نه.مخصوصا بايد به اثري که تصميمم روي خونواده م و روابطم با اونايي که دوستشون داشتم ميذاشت هم فکر مي کردم .بايد از اينکه تصميم من يه فکر زودگذره يا نه مطمئن ميشدم.
_ ببخشيد گه ناراحتت کردم.راستش اين حرفي که زدم معنيش اين نيست که بخوام خداي نکرده مجبورت کنم زودتر جوابمو بدي. من خودم عجله اي براي اين کار ندارم و اتفاقا خيلي دوست دارم کاملا فکر کني و بعدش جوابتو بهم بدي.ولي از اين نگرانم که مادرم مخالف ازدواج ماست و ممکنه دنبال فرصتي باشه تا همه چيزو به هم بزنه.مادر من زن خوبيه فقط وقتي گاهي لج مي کنه نميشه از پسش بر اومد.واسه همين مي خوام زودتر جواب بدي .
_ يعني شما جلوي مادرتون وايسادين و دارين...
هنوز حرفم تموم نشده بود که پريد وسط حرفم و گفت:
romangram.com | @romangram_com