#پونه_(جلد_دوم)_پارت_241

دلمم نمي خواد در موردش فکر کنم چون يه تصميم ديگه گرفتم و مي خوام روي تصميمي که گرفتم هم بمونم.

مادرجون ابرو بالا انداخت و نگام کرد اما هيچي نگفت و من ادامه دادم:

_ مادرجون تو رو خدا شما بهش بگين دست برداره.وافعا ما دو تا به هم نمي خوريم.تازه ...

_ مي خواي به اون پسره علي جواب مثبت بدي؟

از سوالش خجالت کشيدم و سرمو انداختم پايين و اون گفت:

_ مي دوني خيلي با عجله داري تصميم مي گيري؟تو هنوز بيست و يک سالت هم نشده و خيلي وقت واسه انتخاب کردن و تصميم گرفتن داري.تازه مادر من از موتور اين پسره خيلي مي ترسم.مي ترسم خداي نکرده اينم مثل داييت...

نذاشتم ادامه بده.داشت گذشته ي تلخي رو که نبايد به خاطر مي آورد ياد آوري مي کرد.مرگ پسرشو و اين مطمئنا باعث ناراحتيش ميشد و براي اينکه اون اتفاقو از ذهنش بيرون کنم بي معطلي پرسيدم:

_ اون وقت شما فکر مي کنين من صبر کنم کيان راحتم ميذاره؟

_ پس داري به خطر کيان اين کارو مي کني؟

جوابشو ندادم.شايد قسمتي از دليل تصميمم کيان بود اما يه طرف ديگه ي قضيه هم آرمين بود و من مي ترسيدم. از اين مي ترسيدم که اون برگرده و دوباره دچار احساسات بشم و بازم آرامش زندگيم به هم بريزه.به جاي جواب دادن گفتم:


romangram.com | @romangram_com