#پونه_(جلد_دوم)_پارت_242
_ خب علي که پسر خوبيه ...من...
سرشو تکون داد و گفت:
_ نمي دونم...نمي دونم والله شما جوونا آدمو گيج مي کنين.با پا پيش مي کشين با دست پس ميزنين.يه بار ميگين مي خوام يه بار پشمون ميشين.تو کاراتون عجله مي کنين هر بار يه حرف تازه ميزنين.امروز عاشق ميشين فردا فارغ.تکليفتون با خودتون هم معلوم نيست.والله ما هم جوون بوديم اين همه دور و بريامونو عذاب نداديم.
لحنش يه مقدار شماتت بار بود . سرمو انداختم پايين و سکوت کردم.و چند دقيقه اي که در سکوت گذشت پا شدم و به اتاقم پناه بردم.دلم مي خواست تا شب همونجا بمونم.دلم تنهايي مي خواست.
چون احساس دلتنگي مي کردم.
(2)
هر دو ساکت بوديم.ساکت ساکت . تعجب کرده بودم که اون چرا ساکته.مثل اينکه اونم عين من حرفي براي گفتن نداشت.چند دقيقه اي ميشد که تنها نشسته بوديم تا حرف بزنيم اما من هر قدر فکر مي کردم چيزي به ذهنم نميومد و هر چي آماده کرده بودم توي اون لحظه فراموش کرده بودم .
چند دقيقه اي گذشت تا اينکه بالاخره علي پرسيد:
romangram.com | @romangram_com