#پونه_(جلد_دوم)_پارت_236
لال شدم و نتونستم چيزي بگم.مي خواستم حرف بزنم.مي خواستم ازش سراغ کتايونو بگيرم ولي لال شده بودم.انگار نه انگار کسي که پشت خط بود پسر خاله م بود.کسي که باهاش بزرگ شده بودم.کسي که زماني آشناي آشنا بود و حالا تبديل به يه غريبه شده بود و من چي داشتم که به يه غريبه بگم؟هيچ... پس به ناچار تماسو قطع کردم و و گوشي رو که سر جاش گذاشتم مامان پرسيد:
_ چي شد؟
سري تکون دادم و گفتم:
_ هيچي جواب نداد.
_ چي بهش گفتي که ناراحت شده بود؟
به سوال مادرم فقط با يه کلمه جواب دادم :
_ هيچي.
با اخم سرشو تکون داد که يعني تو گفتي و منم باور کردم و من بلند شدم و خواستم به اتاقم برم که مادرجون رو کرد بهم و گفت:
_ کمک نمي کني دختر؟
برگشتم.دلم مي خواست به خلوت اتاقم پناه ببرم و تنها باشم و تو تنهاييم فکر کنم اما مادرجون ازم خواسته بود کمکش کنم پس به اجبار برگشتم و کنارش نشستم به سبزي پاک کردن و در همون حال که مشغول بوديم مادرمو صدا زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com