#پونه_(جلد_دوم)_پارت_235

نفس عمقي کشيدم و گفتم:

_آره.

مادرجون هم سرشو بلند کرد و بعد از جا به جا کردن عينکش با اون چشماي قهوه اي تنگش منو نگاه کرد و پرسيد:

_ چي شد؟چرا يهو رفت؟

سرمو تکون دادم و شونه اي بالا انداختم و سوالشو بي جواب گذاشتم و خواستم برم توي اتاقم که يهو وايسادم.شايد بهتر بود تلفني بهش زنگ بزنم و از دلش در بيارم.با اومدن اين فکر به ذهنم سريع برگشتم و جلوي چشم مادرم مادرجون کنار تلفن نشستم روي زمين و گوشي رو برداشتم و مشغول شماره گرفتن شدم .

_ به کي داري زنگ ميزني؟

در جواب مادرم که اين سوالو پرسيد گفتم:

_ به کتايون.

شماره ي همراهشو گرفتم اما جواب نداد و رد تماس زد يه بار ديگه گرفتم بازم فايده نداشت.موهامو که ريخته بودن روي صورتم با يه دست کنار زدم و فکر کردم بهتره شماره ي خونه شونو بگيرم .شايد تا حالا رسيده باشه خونه.و همين کارو هم کردم و بعد منتظر شدم يکي گوشي رو برداره و خودمو آماده ي سلام کردن و حرف زدن کردم اما وقتي بعد از چند دقيقه انتظار صداي خسته ي کيانو از اون ور خط شنيدم:

_ الو!


romangram.com | @romangram_com